چند روزى مى‌شد اطراف منطقه کانى‌مانگا در غرب کشور کار مى‌کردیم و مشغول تفحص پیکر شهداى عملیات «والفجر 4» بودیم.

اواسط سال 71 بود. از دور متوجه پیکر شهیدى داخل یکى از سنگرها شدیم، سریع رفتیم جلو، همان طور که داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود.

خواستیم بدنش را جمع کنیم و داخل کیسه بگذاریم، بعد از لحظاتی در کمال حیرت دیدیم انگشت وسط دست راست این شهید کاملا سالم مانده است؛ یعنی در حالی که همه بدن او اسکلت شده بود این انگشت سالم و گوشتی مانده بود.

کمی که دقت کردیم دیدیم داخل این انگشت شهید انگشتری است؛ همه بچه‌ها دور پیکر شهید جمع شدند. خاک‌هاى روى عقیق انگشتر را که پاک کردیم، صدای ناله و فغان بچه‌ها بلند شد؛ روى عقیق آن انگشتر حک شده بود «حسین جانم»
شهیدآوینی:
"شهادت را نه در جنگ در مبارزه می دهند"
ــــــــــــــــــــــــــ-
- پنچ دقیقه قبل از اینکه برم یک نفر اومد کنارم نشست و گفت: آقا یه خاطره برات تعریف کنم؟
گفتم: بفرمائید!
عکسی به من نشون داد، یه پسر نوزده، بیست ساله ای بود.گفت:
اسمش عبدالمطلب اکبری هست، این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود، در ضمن ناشنوا هم بود.یک پسر عموش هم به نام غلامرضا اکبری شهید شده،‌ غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست، بعد با زبون کرولالی خودش، با ما حرف می زد ، ما هم گفتیم : چی می گی بابا؟! محلش نذاشتیم، هرچی سروصدا کرد هیچ کس محلش نذاشت.

دید ما نمی فهمیم، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید...
روش نوشت:
شهید عبدالمطلب اکبری، بعد به ما نگاه کرد گفت: ‌نگاه کنید!... خندید، ما هم خندیدیم.
گفتیم شوخیش گرفته، دید همه ما داریم می خندیم، طفلک هیچی نگفت؛ سرش رو انداخت پائین یه نگاهی به سنگ قبر کرد با دست پاکش کرد، سرش رو پائین انداخت و آروم رفت...
فرداش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازه¬اش رو آوردند دقیقاً توی همین جایی که با انگشت کشیده بود خاکش کردند.
وصیت نامه اش خیلی کوتاه بود، اینجوری نوشته بود:

« بسم ا... الرحمن الرحیم ، یک عمر هرچی گفتم به من می خندیدند ، یک عمر هرچی میخواستم به مردم محبت کنم ، فکر کردند من آدم نیستم ، مسخره ام کردند ، یک عمر هرچی جدی گفتم ، شوخی گرفتند ، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خیلی تنها بودم.
اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام حرف می زدم ، و آقا بهم گفت: تو شهید می شی . جای قبرم رو هم بهم نشون داد ، این رو هم گفتم اما باور نکردید! »
به نقل از: حجت الاسلام انجوی نژاد
ــــــــــــــ-

کجایند مردان بی ادعا

کمی خسته بودم. نوبت به سخنرانی رسید. سخنران که پشت تریبون رفت؛ منتظر ماندم تا از فضای سیاسی کشور صحبت کند . از حوادث منطقه و از ...
سخن را با خاطره آغاز کرد. خاطره ای از یک پیرزن حدود 70 ساله و من در دل از بی ربطی حرفای او متعجب....  اما به خط دوم متن که رسید متوجه قصد سخنران شدم. او با لحنی دلسوزانه خاطره را آنقدر زیبا و تاثیرگذار نقل می کرد که وقتی به خودم آمدم متوجه شدم اشکهایم بر صورت جاری شده اند. ...

مادری حدودا 70 ساله وارد اتاقم شد. از او پرسیدم مادر با کی کار داری؟
و او که زیادی پله های ساختمان نقسش را به هن هن انداخته بود پاسخ داد: با آقای رییس .
گفتم در خدمتم . دست در کیف خود کرد 3 فشنگ از آن خارج و روی میز من گذاشت.
از او پرسیدم اینها چه هستند؟  و آن زن پاسخ داد: اینها امانتیست که از فرزند شهیدم دست من مانده. او قبل از شهادتش این سه فشنگ را به خانه آورد و دیگر فرصتی برای بازگرداندن انها پیش نیامد.
این مادر شهید ادامه داد دیشب در عالم خواب دیدم این سه فشنگ به سمت من نشانه رفته اند. نگران شدم . بعد از مدتی، پسرم در مقابل من ظاهر شد و با لبخندی بر لب گفت: مادر نگران نشو . حال من خیلی خوب است. فقط همین سه فشنگ کمی مرا نگران کرده!! از او پرسیدم چرا؟ و او پاسخ داد : مادر این فشنگها از بیت المال تهیه شده و باید آنها را به بیت المال برگردانی.

من که دیدم این فشنگها دیگر غیرقابل استفاده است گفتم پولش را به شما بدهم.  آقای رییس در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود؛ قیمت هر فشنگ را 800 تومان محاسبه و به مادر شهید گفت: مادرجان شما 2400 تومان به بیت المال بدهکارید. مادر شهید 3 اسکناس 2هزار تومانی از کیفش بیرون آورد و به ازای هر فشنگ 2000 تومان روی میزم گذاشت و گفت: نمی خواهم من و فرزندم بدهی به بیت المال داشته باشیم.


چیزی نمی توان گفت...!


گردان پشت میدون مین رسیده و زمین گیر شده بود. چند نفر دلو زدند به میدون مین تا معبر باز كنند. او هم رفت،15 ساله بود. چند قدم كه رفت، برگشت.
یعنی ترسیده؟! خب! ترس هم داشت! اما برگشتنش به خاطر ترس نبود . پوتین هایش را از پا درآورد و به یكی از بچه ها داد و گفت : تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله...!
پابرهنه رفت.....

یازهرا


    بیانات رهبری در دانشگاه امام حسین(ع)

سپاه پاسداران در یكى از حساس‌ترین و پیچیده و غامض‌ترین شرائط تاریخ این كشور متولد شد. آسان هم متولد نشد. از آغاز پیدایش و ولادت این نهاد مبارك، مسئولیتهاى دشوار بر دوش او قرار گرفت. سرمایه‌ى سپاه در آن روزهاى آغازین، جز ایمان و انگیزه و شور انقلابى، چیز دیگرى نبود.

سرمایه‌ى ارزشمندِ گرانقدر آنان، ایمانشان، شور انقلابى‌شان، آمادگى‌شان براى مجاهدت و جانِ بر كف نهاده‌شان در این میدانِ دشوار بود، و موفق شدند.

نیاز كشور به نیروهاى جهادِ مبتكرانه و پرشور و برخاسته‌ى از بصیرت، روزبه‌روز رو به افزایش است. قاعده‌ى روزبه‌روز نو شونده‌ى سپاه باید در همین آموزشگاه‌ها، در همین دانشگاه و در برخورد با حوادث گوناگون شكل بگیرد. امروز آن قاعده، شما هستید. شما فرداى سپاه را تشكیل میدهید.

شما آن نهالهاى مباركى هستید كه این بناى مستحكم در دهه‌هاى آینده، در سالهاى آینده، با آزمونهاى گوناگونى كه با آن مواجه خواهد شد، بر شما متكى و از شما ناشى خواهد شد. خودتان را براى یك چنین رسالت مهم و دشوارى آماده كنید.

به موازات پیشرفت جامعه، به موازات پیشرفت فنون و علوم در دنیاى بشرى، و به موازات حركت تكاملى طبیعى انسان، كار امروز شما از كار اسلاف خودتان در سى سال قبل، مهمتر، پیچیده‌تر، ظریف‌تر و نیازمندتر به دقت و ابراز توانائى‌ها و ابتكارهاى ذاتى است.

همچنان كه امروز انقلاب ما و نظام برآمده‌ى از آن انقلاب، نسبت به سى سال قبل در مراتب بسیار بالاترى قرار دارد، مردان این نظام، مبتكران مجاهد در این نظام و در صفوف مقدم این نظام هم بایستى به همین نسبت جلوتر باشند، پیشتر باشند؛ عالمتر، مهذبتر، شجاع‌تر و بصیرتر از آن گذشته‌ى پرافتخار باشند. و همین هم هست.

امروز جوان مؤمن بصیر ما، به خاطر اوضاع و شرائطى كه در حركت تاریخى ملت ما و حركت تاریخى جهان مشاهده میكند، از آن جوانانِ دوران اول انقلاب جلوتر است.

سیاست بسیار حساسِ تعیین‌كننده‌ى خاورمیانه‌اى آمریكا بكلى شكست خورده است

امروز آمریكا در منطقه‌ى غربى آسیا - یعنى همین منطقه‌ى شمال آفریقا و منطقه‌اى كه اسم آن را «خاورمیانه» گذاشتند - منزوى است. امروز اسلام در این منطقه زنده است.

امروز در این منطقه، حرف رائج، سكه‌ى رائج، سخن قاطع، اسلام است و قرآن. این، كم دستاوردى است؟ این همان چیزى است كه وقتى انقلاب اسلامى پیروز شد، جمهورى اسلامى به نام اسلام و قرآن در این منطقه پرچم برافراشت، آنها به خودشان لرزیدند.

گناه بزرگ و نابخشودنى آن كسانى كه در حركت عظیم انقلابى ملت ایران به پشت سر نگاه كردند، به خود نگاه كردند - به شهوات خود، به قدرت‌طلبى‌هاى خود - یادشان رفت كه این ملت براى چه انقلاب كرده است و این حركت معنایش چیست، این است كه پا سست كردند. البته ملت بحمداللَّه از آنها یاد نگرفت و یاد نخواهد گرفت، اما همه‌مان باید مواظب باشیم.

جوانان عزیز من! شما جزو برگزیدگان این حركت پیشرو هستید؛ خودتان را آماده كنید. شما احتیاج به دانش دارید، فرا بگیرید؛ احتیاج به تهذیب نفس دارید، به آن بپردازید.

علم، تهذیب نفس، تجربه، و در محیط نظامى، انضباط. انضباطِ برخاسته‌ى از انگیزه‌هاى معنوى، یقیناً تأثیر آن از انضباطهاى مقرراتى و صورى بسیار بیشتر خواهد بود.


خاطراتی از حاج احمد متوسلیان

حاج احمد آمد طرف بچه‌ها. از دور پرسید : چی شده؟ یک نفر آمد جلو و گفت: هرچی بهش گفتیم مرگ بر صدام بگه، نگفت. به امام توهین کرد، من هم زدم توی صورتش.
حاجی یک سیلی خواباند زیر گوشش.
گفت: کجای اسلام داریم که می‌تونید اسیر رو بزنید؟! اگه به امام توهین کرد،یه بحث دیگه‌س. تو حق نداشتی بزنیش.

*********

آخرین نفری که از عملیات برمی‌گشت خودش بود. یک کلاه خود سرش بود، افتاد ته دره. حالا آن طرف دموکرات‌ها بودند و آتششان هم سنگین. تا نرفت کلاه خود را برنداشت،برنگشت!!!.
گفتیم: اگه شهید می‌شدی…؟!
گفت: این بیت المال بود.

*********

هر روز توی مریوان، همه را راه می‌انداخت؛ هرکس با سلاح سازمانی خودش. از کوه می‌رفتیم بالا. بعد باید از آن بالا روی برف ها سر می‌خوردیم پایین!!!.
این آموزشمان بود. پایین که می‌رسیدیم، خرما گرفته بود دستش، به تک تک بچه ها تعارف می‌کرد. خسته نباشید می‌گفت.
خرما تعارفم کرد.گفتم: مرسی.!        
گفت: چی گفتی؟           گفتم: مرسی.
ظرف خرما را داد دست یکی دیگر. گفت: بخیز.  هفت ـ هشت متر سینه خیز برد.
گفت: آخرین دفعه‌ات باشه که این کلمه رو می‌گی.!!!!!!!!


کجایند مردان بی ادعا

شب عملیات بود. با سید_ بچه محلمون _ داشتم حرف می زدم، یهو دیدم سید رفت اون طرف، رو به صحرا پلاکشو درآورد، انداخت توی صحرا...

داد زدم: سید چی کار می کنی؟! شهید می شی بعد جنازت بر نمی گرده...

 گفت: دارم شهوت شهادت رو تو خودم می خشکونم...!!!

 من که تعجب کرده بودم، گفتم: شهوت شهادت دیگه چه صیغه  ایه؟!!!

 گفت: الان داشتم فکر می کردم، میرم شهید می شم، بعد یه مجلس خوب برام می گیرن و تشییعم می کنن... خوشحال شدم. ولی من دارم برای خدا می رم... اینا برای خدا نبود...! برای همین هم دارم شهوت شهادت رو می کشم

 هنوز جنازه سید برنگشته


تقدیم به شهدا

 

  .

قسمت مباد این که به فتوای نان و نام

مشغول آب و دانه بگردد کبوترم

ای آسمانیان که زمین جایتان نبود

مانده است خاطرات شما لای دفترم

باشد حرام شیر حلالی که خورده ام

روزی اگر ز خون شما ساده بگذرم

نثارروح شهدا صلوات

اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم