داستانک
داستانک:
محسن خودش کرد بود،وقتی هلی کوپترش توی سنندج سقوط کرد، ضدانقلاب ها زنده گرفتندش. دست بسته توی شهر گردانده بودنش، بعد هم توی میدان شهر زنده به گورش کردن...تا گردن توی خاک بود...
کتاب هوانیروز،انتشارات روایت فتح،مجموعه روزگاران
داستانک:
سر به سرش می گذاشتیم:
- بچه آخه تو اینکاره ای؟یه وقت اومدیم تو عملیات نتونستی معبر رو باز کنی،اون وقت ما چکار کنیم؟!
- اونوقت...اونوقت حبیب که نمرده.خودم رو میندازم رو موانع.شما هم از روم رد بشین.
شب عملیات،درگیری همان توی آب شروع شده بود،فرصت نبود تا تخریبچی ها سیم خاردارها رو باز کنند و معبر بزنند،آن شب حبیب سر حرفش خوب مانده بود...!
برگرفته کتاب غواصان،انتشارات روایت فتح
" مکه ی من این مرز و بوم است.مکه ی من آبهای گرم خلیج فارس وکشتی هایی است که باید سالم از آن عبور کنند.تا امنیت برقرار نباشد،من مشکل میتوانم خود را راضی کنم "
مطلبی که خواندید،گوشه ای از صحبتهای شهید سرلشکر خلبان عباس بابایی با همسرش بود،آن هم هنگام رفتن به سفر حج.تمام کارهای سفر انجام شده و شهید بابایی می بایست با همسرش و تعدادی همراه دیگر به سفر حج می رفت اما در عین ناباوری یکباره از رفتن خودداری میکند و در مقابل اصرارهای همسر و همراهانش جملات بالا را به آنان میگوید.
انشاالله در فرصتی مناصب متن کامل مکالمات رد و بدل شده بین شهید بابایی و همسرش در فرودگاه را درج خواهیم کرد.
برگرفته از کتاب "پرواز تا بی نهایت"،نشر آجا
داستان کوتاه:
همانطور انداخته بودندش روی تخت و رفته بودند.کلی ازش خون رفته بود،هی ناله می کرد و می گفت:"یک ذره به من آب بدید." ترسیدم.گفتم نکند به اش آب بدهم،شهید بشود،ندادم.کسی هم نیامد سراغش.همانطور شهید شد...تشنه...
خاطرات اسرا،کتاب اسارت،مجموعه روزگاران،انتشارات روایت فتح
داستان کوتاه:
از بی غذایی ناخن بچه ها راست در نمی آمد...دراز نمی شد.از بغل رشد می کرد و با انبر ناخنشان را می کشیدیم.!
خاطرات اسرا-کتاب اسارت-مجموعه روزگاران-انتشارات روایت فتح
سلام.
عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از چند روز پیش اغاز شده است و در روزهای اخیر هم سپاه پاسداران شهدایی به وطن تقدیم کرده است و سپاه ثابت کرده است که همان روحیه ی شهادت طلبی زمان جنگ را دارد و بر خلاف صحبت های بسیاری از مردم و بیگانگان،نه تنها از جهاد در راه خدا باکی ندارد بلکه در این راه پرچمدار تمام نیروهای نظامی کشور می باشد.
اما چیزی که بسیار باعث ناراحتی ما می شود از دست دادن این عزیزان نیست بلکه گمنام بودن شهدا در میان کشور خودشان است.برای نمونه هنگام درگیری چند هفته پیش ارتش ترکیه با پژاک شبکه ایرانی پرس تی.وی در تمامی بخش های خبری به پوشش آن پرداخت اما در مقابل درگیری سهمگین سپاه با پژاک و آن هم بعد از شهادت افسران سپاه فقط به پخش خبر به صورت زیرنویس اکتفا کرده است! که علت این کار عجیب شبکه ایرانی پرس تی.وی برای بنده حقیر معلوم نیست و حتی اخبار امروز را که از صبح از شبکه خبر و شبکه یک سیما در تمامی ساعات دنبال می کردم هیچ اشاره ای به عملیات سپاه و شهادت این عزیزان نشده است.حتی امروز صدا و سیمای شبکه دنا(کهگلویه و بویر احمد) با وجود اهدای دو شهید در چند روز اخیر از همین استان،به پخش تصاویری از زمان جنگ آن هم نه در حد این شهدا پرداخته به نحوی که مخاطب متوجه نمی شود که کجا و به چه علت شهید شده اند.
اما وای بر آنان که سعی دارند شهدا را کمرنگ کنند،وای بر آنان که شهدا را وارد بازی سیاسی خود می کنند،وای بر انان که در مقابل خون شهدا کم کاری کنند و به آنان می گویم که هیچ نیازی به شما نداریم و نخواهیم داشت و فقط استخوان شهید کافی ست تا مردم به یادشان باشند و طرفداران واقعی آنان با کارهای شما شهدا را فراموش نخواهند نکرد،هیچ وقت...هیچ وقت...هیچ وقت...
یا علی...سلمان شاه امیری فتاحی...
داستان کوتاه:
داشت می گفت:«حسین جان چه کنیم که این جا هم نمی تونیم برات عزاداری کنیم؟توی زندونیم...دست کفریم.» این را که گفت زانوهایش را گرفت توی بغلش و سرش رو گذاشت رو زانوهاش.شروع کرد به نوحه خوندن...آهسته می خواند و گریه می کرد...گریه ام گرفت.با هم گریه می کردیم...او سنی بود و من شیعه.
خاطرات اسرا-کتاب اسارت-مجموعه روزگاران-انتشارات روایت فتح
داستان کوتاه
نه صدایی،نه حرکتی،آمدم روی ده،گنجشک ها و سگ ها هم زنده نمانده بودند،همه ی کوچه ها پر از جنازه بود،استخر آب ده هم پر از جنازه های شناور روی آب.گوشه ی حیاط یک خانه،چهارتا بچه چسبیده به مادرشان افتاده بودند روی زمین و همانطور مرده بودند...ارتفاع گرفتم که دیگر چیزی نبینم.در همه ی سال های پروازم،هیچ پروازی به سختی پرواز آن روز روی حلبچه نبود...
خاطرات خلبانان هوانیروز،کتاب هوانیروز،مجموعه روزگاران،انتشارات روایت فتح
داستان كوتاه:
ديگر برنگشت،شايد خبر داشت كه ديگر بر نميگردد،وقتي مي رفت،گفت:" آقاجون،يه عكس انداخته ام،داده ام بزرگش كنن،بي زحمت از عكاسي بگيريدش."
خاطرات مادران شهدا،كتاب مادران شهدا،مجموعه روزگاران،انتشارات روايت فتح
محسن خودش کرد بود،وقتی هلیکوپترش توی سنندج سقوط کرد،آنجا دست ضد انقلاب بود،او را زنده گرفتند،اول دست بسته توی شهر گردانده بودنش،بعد هم توی میدان شهر زنده به گورش کردند،تا زیر چانه زیر خاکش کردند تا رفت...
تصویربالاعکس خلبان شهیدعلی کیارش همراه دوستانش